تبليغاتX
باد ما را خواهد برد!
درد کاشانه من است

سقف بالای سرم

من بی درد می میرم

و این همه آدمی در انتظار روز بی دردی

باران می بارد و هوا مه آلود است

آنچنان که انگار هر کس در این برهوت تنهاست

درجه درد بالاست

و من می سوزم

آه! کاشانه من ویران مباد

پ.ن: منظور از کاشانه آخر همان درد است

گروهبان    [تهدید آمیز] اگر این نحوه رفتار ادامه داشته باشد با شما مطابق قوانین

                                زمان جنگ رفتار می شود

عالیه        [داد می زند] با من همیشه مطابق قوانین زمان جنگ برخورد شده!

                                                                       اشغال/ بهرام بیضایی
                                                                                                  

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:57 توسط بهناز |


بچه های ما به سکوت می خندند

گنجشک روی بام کلاس می نالد از این قانون ها

و معلم انگار نمی شنود صدایش را

گنجشک می پرد

و ما می مانیم و تخته سیاه پر از قانون


یک گوشم به صدای کنجشک

و یک گوشم به صدای معلم که می خواهد

سطح انبساط زندگی را اندازه بگیرد


گچ از گوشه تخته می افتد

روی زمین می لغزد

 از سکو پرتاب می شود

زنگ می خورد

و بچه ها با لذت ،جفت پا، بر تن خسته و شکسته اش می پرند

در حد گچ هم شعور نداریم


اتوبوس راه می افتد

بچه ها آواز می خوانند

و با ضربه هایشان بدنه اتوبوس را کبود می کنند

برای کودک پابرهنه لباس قرمز دست تکان می دهند

پیرمردی که بر حلبی نشسته، از شادی شان، شاد می شود

سپیدارهای زرد و خشکیده به شوق بچه ها، آسمان را فتح می کنند

یکی می خواند:

عمو سبزی فروش

بقیه جواب می دهند:

بله

_سبزی کم فروش

_بله

_من نعنا می خوام

_بله

_تو رو تنها می خوام...

اما اینجا کنار من، دخترکی اشکهایش را باور می کند...


پ.ن: مرگ چقدر سهمگین است وقتی زندگی غیر ممکن می شود

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:15 توسط بهناز |


بگذار برای پژمردن گل های حیاط

                               بهانه بیاوریم

تا شاید روزی

گلهای خشکیده ای که خاکشان از پوسیدن ماست،

برای پوسیدن تک تک برگهایشان

بهانه های ما را از جسم پوسیده ما

که درون خاک کود می شود 

                            بیاورند

                                        پرتو. قاف

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 16:24 توسط بهناز |


راه ها همه شبیه هم هستند: مستقیم

رنگ ها همه همرنگ شده اند: سیاه

درخت ها همه یکی شده اند: مجنون

آدم ها همه شبیه هم شده اند: افسرده؛

فقط این کودکان را می شناسم من، انگار مادری کرده ام برای همه شان

حقیقت بی دریغ اند اینان...

صدای لالایی می آید از دور: می خواهند هم مان را خواب کنند

آی آدمها!

کسی لانه ای را بر بلندای سپیداری ندیده ست؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:37 توسط بهناز |


_اما راستش خواستم به اطلاعتان برسانم که پاییز شده؛ آن هم چه پاییزی. صبح که از پهلوی می آمدم بالا دیدم که چه غوغایی ست! آن قدر برگ روی زمین ریخته بود که پیاده شدم و از همان جا زنگ زدم به پدربزگ، می دانی چه گفت؟ گفت:«خانم محترم این ها درس دارند، تا فردا هم فکر نمی کنم پاییز جایی برود» اما من فکر می کنم پاییز واقعی همین امروز بود؛ امروز صبح. هر کس دید، دید وگرنه باید صبر کند تا سال دیگر.

                                              آبان ماه/ آینه های دردار/ هوشنگ گلشیری

پ.ن: زاغی زیر باران بر بلندای آنتن ایستاده بود؛ غرق در آب! نمی دانستم عاشق بارانی مثل طلا و صابون، نمی دانستم بوی باران مستت می کند هم چنان که مرا!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:5 توسط بهناز |


کنار چهره های قدیمی، دنبال صورت مادربزرگ می گشتم با موهای سپید و حنایی و یک خال پهلوی چشم که خودم را دیدم در پس برفک ها و صدای خش خش آزار دهنده ی ویدیو: با بلوز قرمز کاموایی و موهای فرفری

صدای بچه ها می آید از پشت خاطراتم در کوچه و من با موهای مجعد و شلوارک می خواهم بازی کنم که مادربزرگ در تلویزیون پیدایش می شود و می رقصد ؛ مادر آرام لب می گزد و می گرید.

به یاد غرور کودکانه ام می افتم در بعد از ظهر ابری پاییز که کوچه های ساکت ...۴۰-۳۰-۲۰-۱۰ می شمردند و ما را در قلب شان قایم می کردند تا قایم موشک بازی کنیم و پیراهن صورتی ام که خیس شد از بغضی که نگذاشتم بیرون بریزد

بر می گردم و نگاه می کنم: قطره ای حتی از آن غرور لعنتی نمانده و به یاد حرف تو می افتم: آدم بی غرور هیچ است...

تله کابین بالا می بردم ؛ بابا اتاقک را می لرزاند که بترسیم و من دیوانه تر می شوم چنان که آغوش این درختان بلند در انتظارم است                                            

عطر رژهای صورتی سرمستم می کرد وقتی لوازم آرایش مادر را قایمکی برمی داشتم و صورتم را نقاشی می کردم

سوار قطار می شویم: تهران دور است و ریل ها منتظر قدم های شبانه قطار. من روبروی پنجره در دشت شبزده سکوت کرده ام: سکوت پیشه من است...

نزدیکتر که می روم گریه معنا می دهد از شنیدن صدای خسته و غمناک مادرم از پشت سیم های تلفن؛ به یاد قطره اشکی که گوشه چشم خواهرم مانده بود و صدای عبور ما از کوه های در حال ریزش در باران... و به یاد روزهایی که خدا قتل دسته جمعی می کرد

سایه ها رنگ می گیرند و من را قایم می کنند؛ عقب و جلویم می کنند و می نشانندم اینجا

من خودم نیستم؛ این آینه را جلوی خاطره بگذار

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:54 توسط بهناز |


قاجارها آمدند و بر چهره ام طرح روبنده ای جا انداخت

و گونی سیاهی گیسوانم را پوشاند!

خورشید روبرویم نشسته

و من چارقدم را جلوی صورتم می گیرم؛ چشمهایش می سوزاندم

خودش را بر پهنه آسمان می اندازد و می خندد:

دستهای من بر چارقد می لرزند!

خودم را بر سی و سه پل می یابم؛

با همان گونی بر سر و روبنده بر چهره

و آب زلال زیر پا جاری!

در دهنه میانی می ایستم

و با غرور نام سی و سه پل بر پل فرهنگ می نهم؛

من دختر شاه عباسم:

دختر یکی از هزاران زنش

در هیاهوی هزاران زن درمانده و بی روح متولد شدم

و به ضرب خنجری کشته.

پایه های پل سست می شود و فرو می رود در آب

صدای مترو می پیچد در گوشم

و خودم را بر بلندای آسمان خراشی می یابم در آغوش مادرم:

هم بند تمام زنانی که موهاشان سپید است و صورتشان بی چروک! یادآور درد در رگهایشان...

کبوتری از پنجره می آید، ما را می نگرد

خودش را از پشت پرت می کند به آغوش تعلیق

لب پنجره می روم و می بینم اش:

در اوج سقوط... پرواز می کند

پ.ن: باد ما را خواهد برد

       باد ما را خواهد برد؟!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:10 توسط بهناز |


قدم می زنی در شبْ کوچه ها

و برگ های مرده زیر پاهایت ناله می کنند

چشمان قاضی خاموش اند

ولی ابرها قدم به قدمت را می کاوند

ابرهای اثیری می بارند

و روح خیست را روشن می کنند

گربه ی مادر با بچه هایش زیر توده آشغال ها پناه می گیرند...

 

ابرها روز را زیر دستان عاصی خود پنهان می کنند

و باد می نالد:

             چنان سوزناک که زنگ ها به صدا در می آیند

                                   و آدم ها هراسان به سویشان...

احساس سرد پاییز، درخت ها را آتش می زند

و کمر خیابان زیر هجوم ناگهانی بیداری می شکند

آدمیان بر این دایره دوار می دوند:

به کدام سو روانند؟

مگر نه این که مبدأ و مقصد یکی ست؟

زنگها... زنگها برای که به صدا درمی آیند؟!

دنگ... دنگ...

پ.ن: باز کودکی به سرغم آمد، همان که از غروب آدینه ها می ترسید: از هجوم بهت و سکوت می ترسید. خیلی کودکم! نه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:54 توسط بهناز |


امشب زیباتر شده ام؛

 امشب که درد به یادم آورد که هنوز زنم!
امشب که از پس چهره گره خورده و دستان مشت کرده ام

چهره بانویی را یافتم که من بودم.

وقتی چشمانم درد را دیوانه وار فریاد می زد

آینه مرا به من نشان داد:

چه زیباست این زنانگی درد آور و خون بار...

درد خانه من است، سقف بالای سرم:

باران می بارد و صدایش در دردهایم می شکند

درد کاشانه من است

من بی درد می میرم

و این همه آدمی در انتظار روز بی دردی؟!

پ.ن: کودک پشت پنجره در آغوش مادرش می گریست و من در دستانم آرامش کردم

پ.ن: پیش خودتان بگویید بهناز خود زیبا بینی دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:23 توسط بهناز |


Censored Woman With Red Tape O Stock Image

نمی شود از این چاردیواری فرار کرد؛ زندان نیست اما اسارت درونی ام به اینجا چارمیخ ام کرده ست،

چشمانم را بسته اند با دستمالی که به هر جا می نگرم یک چیز را می بینم: هیچ

و به گرنم زنجیری وصل کرده و پنجره ها، آن بالا تنها آسمان را نشان می دهند.

پیر شده ام انگار، آنقدر پیر که استخوانهای زنانه سینه ام پوک شده اند و قلبم با تپش های مداوم می خواهد از این زندان پوک بگریزد و چشمهایم با زخم های چرکین نمی توانند گریه کنند

آن قدر پیر شده ام که مدام به هیچ فکر کنم و به تکرار...

می خواهم فرار کنم اما این اسارت درونی

                                این آزادی سرکوب شده

                                این ترس های تلقین شده

                                این پاهای کبود

                                                     با اینها چه کنم؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:14 توسط بهناز |