تبليغاتX
باد ما را خواهد برد!
اینجا که آمدم، کودک بودم

همین جا بزرگ شدم، نفس زدم، گریه کردم، زنانگی کردم

شاید هنوز هم کوچک باشم ولی هر چه باشد مادر این صفحه ام؛ صفحه ای که روی سنگ فرش حیاطش پر از درخت های زمستانی و پروانه های یخ زده ست...

می خواهم خود جدیدم را بهتان نشان بدهم، اینجا نمی شد چون بار دو سال نوشتن روی دوشم بود 

گلویم درد می کند، دست می گذارم تا درد این بغض را لمس کنم که می خواهم کودک دو ساله ام را رها کنم روی دست آب

تا بلکه آناهیتا نگه دارش باشد

تا برسد به دست فرعون و موسی بشود. تلخ شده ام بدجوری به طعم همان قهوه قجری که می نوشم

شما را هم می برم؛ همه تان را. اصلا من با شما تعریف می شوم:

http://banoyeab.blogspot.com

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 19:1 توسط بهناز |



می خواهم فرار کنم در شهری که هیچ آشنایی نمی بینم

سوار اتوبوس بشوم و باد بعد از غروب، ریه هایم را پر کند

و صدای زوزه های این اتوبوس پیر، نبودن تو را به یادم بیاورد

می خواهم فرار کنم در شهری که تو نیستی؛

هیچ وقت نبوده ای

می خواهم فرار کنم؛ بی مقصد بروم و خودم را گم کنم

میان شاخه های پر گنجشک درختانی که لخت بودند

می خواهم فرار کنم در خیابان های شلوغی که جای همه چیز خالی ست

و رد پای خیسم روی آسفالت جا می اندازد

ضربه های محکم زیگزاگی

تا کجا خواهد برد مرا، این ردپا؟

پ.ن: من با بانوی آب ها، آناهیتا، نسبت دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:28 توسط بهناز |


چشم نا تمام تو

زیر یوغ ابروی نیمه کاره ات

فریاد می زنید

و همه نگران

مرا می نگرید که به خشم خدایان دچارم

و کلاغ ها چشم هایم را دریده اند

و طرح ناتمام مانده چشم هایت

از من پیکره ای سنگی می سازد

پ.ن: طرح یک چشم را تصور کنید که بدجوری آتش می زند مثل چشم های ندا وقتی ما را نگاه کرد...

پ.ن: یک لحظات خوبی هست که نوشتن ات می آید. جای یک خودکار را خالی می بینی میان دو انگشتت؛

       می نویسی و آرام می شوی، ناتوان می شوی؛ مثل آرامش بعد از کشیدن یک سیگار. 

       لذتی که فکر می کنی هیچ گاه تمام نمی شود و تو دلت می خواهد همان لحظه در اوج بمیری و تمام

       شوی. بیدار می شوی و می خواهی حاصل آن احساس شور انگیز را بخوانی: شعری نا تمام...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 1:10 توسط بهناز |


           [تصویر: 8_881226_L600.jpg]

بیرون می دوم، نمی خواهم صدایشان را بشنوم. می خواهم خاطره ی تمام تلخی هایی که با تمام وجودم احساس کردم و ازشان خلاصی ندارم را نگه دارم. تو هر چه می خواهی بگو؛ مرا سرزنش کن که "چقدر گریه می کنی." سرزنشم کن که "گریه نداشت که". اما من هنوز هم از آن خانه بیرون نیامده ام و حوض بی جانش هنوز عکس مرا نشان می دهد انگار که اینجا مدفون می شوم مثل آیدین در اردبیل و نوشا در سنگسر.

حکایت ویرانی دارد زندگی آن آدمها و بی تفاوتی این آدمها. عذاب آور است تمام لحظه های لرزانی که می گذرانند و از این خانه می روند؛ ولی به هیچ نمی رسند.

تمام این آدمها بعد از چندین روز هنوز جلوی چشمم رژه می روند:

"محترم" با اشکهایش توی تاریکی و لحظه ای که "بیک" گفت صدایش خوب نمی شود

لبخندهای نَزَده "یکتا" و قدرت پنهان چشم ها و دست های بی رگ اش

بی تفاوتی آزار دهنده "نادر" وقتی شکمش را پر از خالی می کند

وجدان پوسیده "بیک" وقتی روی پله ها بچه ها را بقل کرده و گریه می کند

و چشمهای ماتم زده "نیما" پهلوی در

.

.

.

انگار تنها راه رهایی شان همین است که بروند، خودشان را بفروشند، خودشان را بکشند؛ این کارها جرأت می خواهد و من ندارم

یا بمانند و عذاب بکشند و نتوانند دوباره همه چیز را بسازند؛ این...

حکایت ویرانی ست تمام زندگی ما...

پ.ن:در کتابخانه ایستاده بودم و "سمفونی مردگان" می خواندم و تصاویر "هیچ" در ذهنم تکرار می شد. کسی ازم پرسید: تو کی هستی؟

گفتم: هیشکی

+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 14:59 توسط بهناز |


چرا نپرسیدم از آن مرد؟

آن مردی که در چوبی خانه اش را خاکستری رنگ می کرد

چرا نپرسیدم

که در ِ این همه خانه چرا خاکستری ست؟

شاید می ترسند در آتش  بسوزند که زودتر خاکسترشان می کنند

شاید می ترسند سیاوش نباشند

شاید می ترسند ابراهیم نباشند


پاهای دردناک من

موهای سیاه تو که روسری را فتح کرده

و چشم های سرخ مان انتظار روزی را می کشند

روزی را که بتوانند بپرند

روزی را که خیس شوند از پس صدای مدام قاشق ها

روزی را که بتوانند ابراهیم

                   یا سیاوش باشند

روزی را که بتوانند باشند

پ.ن: دیشب عروس خوشه های اقاقی شدم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 22:5 توسط بهناز |


روی سنگفرش پیر پرواز می کنم

بوی بهار می آید در خلوت شیشه های رنگی

بوی بهار می آید در نوشیدن آب از ظرف های آبی سفالی

منتظرم تا کاغذ ها عطر بپراکنند

تا کاست ها آواز بخوانند

تا آدم ها صبر کنند، واژه شوند

این واژه ها زنده شوند زیر تن عرق کرده مرکب

بمیرند روی کاغذ

و من انگار مادرشان باشم؛

طی یک زایمان طولانی کودک-واژه هایی آفریدم که

نفس می کشند با خس خس سینه هاشان

نگاه می کنند با شک چشمان روشنشان

سخن می گویند با لرزش لب هاشان

و فریادی از درد و شادی وجودم را پر کند

و بغضی گلویم را بینبارد

و دوباره خودم را پیدا کنم کنار تنه خراشیده یک کاج

با ظرف سفالینه ای در دست

مست از عطر کاغذ های این همه کتاب

سرگشته در پله های شهر و ساختمان های پوسیده

آری این منم! این خود ِ خود ِ منم...

پ.ن1: اسفند ماه متولد شدی تو که مرا به واژه ها سپردی

         باران می بارید وقتی که باد ما را با خود برد و ما به بوی باران آغشته شدیم

پ.ن 2: پنجره ای دور که همیشه آسمانش ابری ست با تصویر بالاترین شاخه های پر از گنجشک و برگ های مرده اش از پشت میله ها

یک جفت چشم روشن که می شود از پشت عینک فراری شان داد و آن قدر نگاهشان کرد تا نگاهت کنند یا همان چشم ها وقتی دست زیر چانه می گذارد و ... .

یک تیغ خونین واژگون در آب غرق در قطره های تعلیق

افسون و یاسمن دست های هم را گرفته اند و میان تعظیم کاج ها دور استخر ِ پر برگ می گردند و باغ در سکوت بعد از ظهر خم می شود

این تصویرها همیشه با من هستند؛ نه دور و نه نزدیک. کنار خاطره فردا صبح

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 1:55 توسط بهناز |


خودم را رها می کنم در صمیمیت خصمانه تاریکی

و ضربه های قلبم اتاق را می لرزاند

تاریکی می لغزد روی پنجره ها

همسایه بالایی می خواهد زمین را بشکافد انگار

زلزله ای انسانی:

ضربان قلب من و صدای پای همسایه

ویرانگرتر از عمق این تاریکی

پ.ن: صدایت انگار میان خم پله های عالی قاپو بالا می رود و هرگز نمی رسد

        صدایت انگار دویدن دریا روی پاهای تاول زده ام

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 20:39 توسط بهناز |


لبخند بچه ها، لیز خوردن آدم بزرگ ها،

جا پاهای مشکی در سپیدی مطلق برف،

لبخند سرد آدمک بر شیشه بخار گرفته!

برف می بارد و اینها در مخیله ی هواشناسی نمی گنجد

برف می بارد و آنها نمی دانند که ابرها عاشق شده اند و می گریند از وصال



پ.ن:این دست باکره بود پیش از هم آغوشی تو؟

                                   هزار دستان/ علی حاتمی

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 22:51 توسط بهناز |


دل تنگت را با سرو می سپاری به باد

و باد می داند دیگر نخواهند آمد آن روزهایی که کوچه ها سرد می شدند

و احساس پیچک های لرزانی را داشتیم که می روند با باد

کوچه ها پنجره می خواهند! بانو

بهانه روزهای بی تو را میگیرند

روزهایی بی هیچ پروانه سفید

بی هیچ لباس گلدار

که سوار بر دوچرخه ای چندین چرخ

با باد معاشقه کند.

آفتاب در آینه

سپیدارهای خمیده که به هم می رسند در وسط خیابان

اتاقک زنان قجری با پرده های سفید

پنجره های باز نیمه شب

درخت زیتون و نرگس هایی که هرگز سر برنیاوردند

بهانه تو را می گیرند همه!

پ.ن: بگویید: دختر! عاشقانه بلد نیستی ننویس. عاشق نشدی، ننویس. ننویس. در اینجا را تخته کن و ننویس.

       صداهایی می آید: مثل این که سکوت متولد شده، آرام بگویید ننویس! بچه خواب است

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 22:48 توسط بهناز |


ایستاده ام روی تعلیق

میان خون و خون

چشم هایم را می بندم و می کُشم؛ پیش  از آن که کشته شوم

چشم هایم را می بندم و شب را می کشم؛ پیش از آن که کسی مرا ببیند

دورتر از من می ایستم

و تو را می بینم

ایستاده ایم روبروی دریا

غرق ات می کنم در بوسه هایم

و چشم هایت می گویند مرا:

تو نیز آلوده قانون* شده ای

در دوردست خودم غرقم می کنی

و دریا از خون گیسویت سرخ می شود

*.می کشم پس هستم

پ.ن: تا چراغ سبز است، عبور کن

        که سرخی خون به قضاوت لحظه هامان ننشیند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 23:16 توسط بهناز |