تبليغاتX
باد ما را خواهد برد!

_اما راستش خواستم به اطلاعتان برسانم که پاییز شده؛ آن هم چه پاییزی. صبح که از پهلوی می آمدم بالا دیدم که چه غوغایی ست! آن قدر برگ روی زمین ریخته بود که پیاده شدم و از همان جا زنگ زدم به پدربزگ، می دانی چه گفت؟ گفت:«خانم محترم این ها درس دارند، تا فردا هم فکر نمی کنم پاییز جایی برود» اما من فکر می کنم پاییز واقعی همین امروز بود؛ امروز صبح. هر کس دید، دید وگرنه باید صبر کند تا سال دیگر.

                                              آبان ماه/ آینه های دردار/ هوشنگ گلشیری

پ.ن: زاغی زیر باران بر بلندای آنتن ایستاده بود؛ غرق در آب! نمی دانستم عاشق بارانی مثل طلا و صابون، نمی دانستم بوی باران مستت می کند هم چنان که مرا!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:5 توسط بهناز |


کنار چهره های قدیمی، دنبال صورت مادربزرگ می گشتم با موهای سپید و حنایی و یک خال پهلوی چشم که خودم را دیدم در پس برفک ها و صدای خش خش آزار دهنده ی ویدیو: با بلوز قرمز کاموایی و موهای فرفری

صدای بچه ها می آید از پشت خاطراتم در کوچه و من با موهای مجعد و شلوارک می خواهم بازی کنم که مادربزرگ در تلویزیون پیدایش می شود و می رقصد ؛ مادر آرام لب می گزد و می گرید.

به یاد غرور کودکانه ام می افتم در بعد از ظهر ابری پاییز که کوچه های ساکت ...۴۰-۳۰-۲۰-۱۰ می شمردند و ما را در قلب شان قایم می کردند تا قایم موشک بازی کنیم و پیراهن صورتی ام که خیس شد از بغضی که نگذاشتم بیرون بریزد

بر می گردم و نگاه می کنم: قطره ای حتی از آن غرور لعنتی نمانده و به یاد حرف تو می افتم: آدم بی غرور هیچ است...

تله کابین بالا می بردم ؛ بابا اتاقک را می لرزاند که بترسیم و من دیوانه تر می شوم چنان که آغوش این درختان بلند در انتظارم است                                            

عطر رژهای صورتی سرمستم می کرد وقتی لوازم آرایش مادر را قایمکی برمی داشتم و صورتم را نقاشی می کردم

سوار قطار می شویم: تهران دور است و ریل ها منتظر قدم های شبانه قطار. من روبروی پنجره در دشت شبزده سکوت کرده ام: سکوت پیشه من است...

نزدیکتر که می روم گریه معنا می دهد از شنیدن صدای خسته و غمناک مادرم از پشت سیم های تلفن؛ به یاد قطره اشکی که گوشه چشم خواهرم مانده بود و صدای عبور ما از کوه های در حال ریزش در باران... و به یاد روزهایی که خدا قتل دسته جمعی می کرد

سایه ها رنگ می گیرند و من را قایم می کنند؛ عقب و جلویم می کنند و می نشانندم اینجا

من خودم نیستم؛ این آینه را جلوی خاطره بگذار

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:54 توسط بهناز |


قاجارها آمدند و بر چهره ام طرح روبنده ای جا انداخت

و گونی سیاهی گیسوانم را پوشاند!

خورشید روبرویم نشسته

و من چارقدم را جلوی صورتم می گیرم؛ چشمهایش می سوزاندم

خودش را بر پهنه آسمان می اندازد و می خندد:

دستهای من بر چارقد می لرزند!

خودم را بر سی و سه پل می یابم؛

با همان گونی بر سر و روبنده بر چهره

و آب زلال زیر پا جاری!

در دهنه میانی می ایستم

و با غرور نام سی و سه پل بر پل فرهنگ می نهم؛

من دختر شاه عباسم:

دختر یکی از هزاران زنش

در هیاهوی هزاران زن درمانده و بی روح متولد شدم

و به ضرب خنجری کشته.

پایه های پل سست می شود و فرو می رود در آب

صدای مترو می پیچد در گوشم

و خودم را بر بلندای آسمان خراشی می یابم در آغوش مادرم:

هم بند تمام زنانی که موهاشان سپید است و صورتشان بی چروک! یادآور درد در رگهایشان...

کبوتری از پنجره می آید، ما را می نگرد

خودش را از پشت پرت می کند به آغوش تعلیق

لب پنجره می روم و می بینم اش:

در اوج سقوط... پرواز می کند

پ.ن: باد ما را خواهد برد

       باد ما را خواهد برد؟!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:10 توسط بهناز |


قدم می زنی در شبْ کوچه ها

و برگ های مرده زیر پاهایت ناله می کنند

چشمان قاضی خاموش اند

ولی ابرها قدم به قدمت را می کاوند

ابرهای اثیری می بارند

و روح خیست را روشن می کنند

گربه ی مادر با بچه هایش زیر توده آشغال ها پناه می گیرند...

 

ابرها روز را زیر دستان عاصی خود پنهان می کنند

و باد می نالد:

             چنان سوزناک که زنگ ها به صدا در می آیند

                                   و آدم ها هراسان به سویشان...

احساس سرد پاییز، درخت ها را آتش می زند

و کمر خیابان زیر هجوم ناگهانی بیداری می شکند

آدمیان بر این دایره دوار می دوند:

به کدام سو روانند؟

مگر نه این که مبدأ و مقصد یکی ست؟

زنگها... زنگها برای که به صدا درمی آیند؟!

دنگ... دنگ...

پ.ن: باز کودکی به سرغم آمد، همان که از غروب آدینه ها می ترسید: از هجوم بهت و سکوت می ترسید. خیلی کودکم! نه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:54 توسط بهناز |


امشب زیباتر شده ام؛

 امشب که درد به یادم آورد که هنوز زنم!
امشب که از پس چهره گره خورده و دستان مشت کرده ام

چهره بانویی را یافتم که من بودم.

وقتی چشمانم درد را دیوانه وار فریاد می زد

آینه مرا به من نشان داد:

چه زیباست این زنانگی درد آور و خون بار...

درد خانه من است، سقف بالای سرم:

باران می بارد و صدایش در دردهایم می شکند

درد کاشانه من است

من بی درد می میرم

و این همه آدمی در انتظار روز بی دردی؟!

پ.ن: کودک پشت پنجره در آغوش مادرش می گریست و من در دستانم آرامش کردم

پ.ن: پیش خودتان بگویید بهناز خود زیبا بینی دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:23 توسط بهناز |


Censored Woman With Red Tape O Stock Image

نمی شود از این چاردیواری فرار کرد؛ زندان نیست اما اسارت درونی ام به اینجا چارمیخ ام کرده ست،

چشمانم را بسته اند با دستمالی که به هر جا می نگرم یک چیز را می بینم: هیچ

و به گرنم زنجیری وصل کرده و پنجره ها، آن بالا تنها آسمان را نشان می دهند.

پیر شده ام انگار، آنقدر پیر که استخوانهای زنانه سینه ام پوک شده اند و قلبم با تپش های مداوم می خواهد از این زندان پوک بگریزد و چشمهایم با زخم های چرکین نمی توانند گریه کنند

آن قدر پیر شده ام که مدام به هیچ فکر کنم و به تکرار...

می خواهم فرار کنم اما این اسارت درونی

                                این آزادی سرکوب شده

                                این ترس های تلقین شده

                                این پاهای کبود

                                                     با اینها چه کنم؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:14 توسط بهناز |


فریاد نزنید

تحمل صدای سنگین تان را ندارم

شما را به خدا فریاد نزنید‌‌

که چشمان زخمی ام از اشک شور می سوزند و احساس کوری در چشمانم می پیچد

دستانم می لرزد وقتی که فریاد می زنید و صدایتان آسمان را فتح می کند

وقتی که می خواهید به او برسید:

 سریع می دوید و نفس هایم همراهتان نیست

با باد می روید و پاهایم کبود است...

در میان شما هستم اما خاموش

صدایتان را می شنوم اما کَر

من خنیاگر خاموشم... من تلخی سکوت را زیر زبانم می چشم

پس فریاد بزنید: فریاد بزنید که بیدار شوند این خفتگان خواب آلود

پ.ن: تاریکی مطلق یعنی چه؟ یعنی چشمهایت باز باز باشند و مردمک چشمهای سرخ ات به دنبال کورسویی از نور بگردند ولی چیزی به جز تکرار سیاهی نباشد... 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:15 توسط بهناز |


تلخی وحشتناکی می پیچد دور گردنم مثل طناب دار      و  گناهم فراموشی

                                                                               گناهم مرگ

                                                                               گناهم گم کردن زنانگی!

از پشت این شیشه ها، زمین کج می شود و ما سُر می خوریم تا قعر سکوت بی معنای ذهن ها!

روز ها از پی هم می گذرند

و ما در انتظار دیدن طلوع، دور خود می چرخیم

مثل زمین

پ.ن: آیا زمین که زیر پای تو می لرزد، تنهاتر از تو نیست؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:10 توسط بهناز |


خورشید مرده بود

خورشید مرده بود

و فردا در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه های درشت سیاهی تصویر می نمودند

پ.ن: به پاس آن شب که فروغ بانو مرا از میان هجوم آن همه غم رهاند:

       خورشید من اوست و هرگز نمی میرد و نخواهد مرد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:35 توسط بهناز |


          

روايت اول

رضا كوچولو با صورت گرد و آفتاب سوخته اش مي خواست كنجكاوي كودكانه اش را ارضا كند، مي خواست حاكم باشد و ما را از خنده باز دارد؛ صداي خنده هامان آزارش مي داد و صداي برخوردفك ها و صدايي كه از درونمان برمي خاست، مغزش را سوراخ مي كرد...

حكومت مي كرد و فرمان مي داد، تو گريه مي كردي و من لج مي كردم كه او فرمان مي داد: گريه نكن! چشمهايت را نبند! خواب را به چشمهايت راه نده!

رضا كوچولو خشم هاي خانگي اش را در آغوش سكوت پروراند و اين بازي اي بود تا حرفهاي پدر و مادرش را برايمان بازگو كند

روايت دوم

 من مال نسل خودم نيستم، عقبم از خودم، از نسلم. من گرفتار اين تاريخ كوفتي ام كه مدام زجرم مي ده، من گرفتار حرف ها هستم و نسلي كه سوخته و مي خواد من رو هم با خودش خاكستر كنه؛ نسلي كه پُر از ميكروفونه و سرهاي پوچ!  نسلي پر از حسرت ها و حسادت ها. من كه دور خودم خط قرمز مي كشم و ديگران مدام روم تاثير مي گذارن. من كه لحظه هاي عمرم رو با كشتن لحظه ها مي گذرونم. دنبال چي مي گردم؟ تاريخْ سوخته اما من نمي خوام تكرار بشم،‌ نمي خوام تكرار باشم. نمي خاوم به جاي سكوت و سخن روي دهنم ميكروفون برويد. من از اين فقرِ بودن مي ترسم. من از مني كه خودم نيستم مي ترسم

"منِ ديوانه مرا افسون كرد             منو از هستي خود بيرون كرد"

اي كاش از هستي بيرون مي شدم اما از خودم، نه.

پ.ن: كاريكاتور از "هادي حيدري"

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:22 توسط بهناز |